|
دلآرام هو
| ||||||||||||||||||||||||||||||||
|
به بهانه ی اول اردیبهشت ، روز بزرگداشت استاد سخن ، سعدی
بنده وار آمدم به زنهارت که ندارم سلاح پیکارت متفق میشوم که دل ندهم معتقد میشوم دگربارت مشتری را بهای روی تو نیست من بدین مفلسی خریدارت غیرتم هست و اقتدارم نیست که بپوشم ز چشم اغیارت گرچه بی طاقتم چو مور ضعیف میکُشم نفس و میکِشم بارت نه چنان در کمند پیچیدی که مخلص شود گرفتارت من هم اول که دیدمت گفتم حذر از چشم مست خونخوارت تو ملولی و دوستان مشتاق تو گریزان و ما طلبکارت چشم سعدی به خواب بیند خواب که ببستی به چشم سحارت تو بدین دو چشم خواب آلود چه غم از چشم ها ی بیدارت!!!
فتنه در پارس بر نمی خیزد... مگر از چشم های فتانت گر هزارم جفا و جور کنی... دوست دارم هزار چندانت! تو وفا گر کنی وگر نکنی... ما به آخر بریم پیمانت ... [ پنجشنبه 1391/01/31 ] [ 21:53 ] [ بیتا ]
دوستان ،سلام همه ي شعر هايي كه اين دفعه براتون نوشتم از يك شاعر خيلي خيلي بزرگه كه اول ارديبهشت رو گراميداشت ايشونه... اين شعرها - از طرف سعدي !!!!! - تقديم به همه ي دوستان بلاگفايي و غير بلاگفايي !!! يادتون نره !لطفا بگين از كدوم شعر خوشتون اومد. ممنون.
به دل گفتم ز چشمانش بپرهيز كه هشياران نياميزند با مست! خيالش در نظر چون آيدم خواب؟ نشايد در به روي دوستان بست! به آخر دوستي نتوان بريدن به اول خود نمي بايست پيوست دلي از دست بيرون رفته سعدي نيايد باز تير رفته از شست!
بيا كه در غم عشقت مشوشم بي تو بيا ببين كه در اين غم چه ناخوشم بي تو پيام دادم و گفتم بيا خوشم ميدار جواب دادي و گفتي كه من خوشم بي تو!!!!
گر مرا هيچ نباشد - نه به دنيا نه به عقبي – چون تو دارم ، همه دارم ، دگرم هيچ نبايد
خبرت هست كه بي روي تو آرامم نيست؟ طاقت بار فراق اين هه ايامم نيست ؟
چشم از آن روز كه بر كردم و رويت ديدم به همين ديده سر ديدن اقوامم نيست
به خدا و به سرا پاي تو ، كز دوستي ات خبر از دشمن و انديشه ي دشنامم نيست
دوستت دارم اگر لطف كني ور نكني به دو چشم تو ، كه چشم از تو به انعامم نيست
سعديا نامتناسب حيواني باشد هر كه گويد كه دلم هست و دلآرامم نيست !
سعدي اگر عاشقي ، ميل وصالت چراست؟ هركه دل دوست جست ، مصلحت خود نخواست
رنجور عشق دوست چنانم كه هر كه ديد رحمت كند ، مگر دل نامهربان دوست
بعد از تو هيچ در دل سعدي گذر نكرد و آن كيست در جهان كه بگيرد مكان دوست....
بسم از هوا گرفتن ، كه پري نماند و بالي به كجا روم ز دستت؟ كه نمي دهي مجالي!
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد اگر احتمال دارد به قيامت اتصالي
چه خوش است در فراقي ، همه عمر صبر كردن به اميد آنكه روزي به كف اوفتد وصالي
سخني بگوي با من ، كه چنان اسير عشقم كه به خويشتن ندارم ز وجودت اشتغالي
دگر آفتاب رويت منمايي آسمان را كه قمر ز شرمساري بشكست چون هلالي !
و . . . آنچه در غيبتت اي دوست به من مي گذرد نتوانم كه حكايت كنم الا به حضور...........
راستی! لیلای عزیزم تولدت مبارک
[ سه شنبه 1389/01/31 ] [ 15:3 ] [ بیتا ]
ای ماهروی حاضر غایب که پیش دل یکروز نگذرد که تو صد بار نگذری دانی چه میرود به سر ما ز دست تو ؟؟ تا خود به پای خویش بیایی و بنگری! بازآی کز صبوری و دوری بسوختیم ای غایب از نظر که به معنی برابری یا دل به ما دهی چو دل ما به دست توست یا مهر خویشتن ز دل ما به در بری!!! ............ سعدی [ پنجشنبه 1388/09/19 ] [ 10:49 ] [ بیتا ]
سخن از عشق تو بی آنکه براید به زبانم رنگ رخساره خبر می دهد از سوز نهانم گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم باز گویم که عیان است ، چه حاجت به بیانم گر تو شیرین زمانی ، نظری نیز به من کن که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم نه مرا طاقت غربت ، نه تو را خاطر قربت دل نهادم به صبوری ، که جز این چاره ندارم سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسیدم سعدی [ یکشنبه 1388/08/17 ] [ 16:19 ] [ بیتا ]
یا منوّر القلوب
بیدل گمان مبر که نصیحت کند قبول من گوش استماع ندارم، لمن یقول؟؟ تا عقل داشتم ، نگرفتم طریق عشق جائی دلم برفت که حیران شود عقول آخر نه دل به دل رود ؟!!! انصاف من بده چون است من به وصل تو مشتاق و تو ملول؟!!!
سعدی میخوام یه سوال ازتون بپرسم در حد المپیاد ادبیات!!! اگه گفتین « من گوش استماع ندارم ، لمن یقول؟» رو تو کدوم یکی از کتابهای ادبیات دبیرستان خوندین؟! پ.ن. زیاد فکر نکنید!جواب سوالم رو در قسمت نظرات پیدا خواهید کرد! [ سه شنبه 1388/07/07 ] [ 10:7 ] [ بیتا ]
سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست هرکه در این حلقه نیست فارق از این ماجراست گر برود جان ما در طلب وصل دوست حیف نباشد که دوست، دوست تر از جان ماست مالک ملک وجود ، حاکم رد و قبول هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست گر بنوازی به لطف ، ور بگدازی به مهر حکم تو بر من روان، زجر تو بر من رواست هرکه به جور رقیب یا به جفای حبیب عهد فرامش کند ، مدعی بی وفاست سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست گو همه دشنام گو، کز لب شیرین دعاست سعدی [ دوشنبه 1388/04/08 ] [ 12:43 ] [ بیتا ]
شب فراق که داند که تا سحر چند ست مگر کسی که به زندان عشق دربندست که با شکستن پیمان و برگرفتن دل هنوز دیده به دیدارت آرزومند ست..........
سعدی [ چهارشنبه 1388/02/02 ] [ 16:18 ] [ بیتا ]
یار آن بود که صبر کند بر جفای یار ترک رضای خویش کند در رضای یار گر بر وجود عاشق صادق نهند تیغ بیند خطای خویش و نبیند خطای یار یاران شنیده ام که بیابان گرفته اند بی طاقت از ملامت خلق و جفای یار من ره نمی برم مگر آنجا که کوی دوست من سر نمی نهم مگر آنجا پای یار سعدی
امروز به اسم سعدی نام گذاری شده ، من عاشق شعرای سعدی ام ، و اصلا به اینکه خودش کی بوده و چه عقایدی داشته کاری ندارم.............. ، میگن نبین که می گوید ببین چه می گوید.
[ سه شنبه 1388/02/01 ] [ 11:54 ] [ بیتا ]
[ شنبه 1388/01/15 ] [ 12:12 ] [ بیتا ]
افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده ست
یا دیده وبعد از تو به رویی نگریده ست گر مدعیان نقش ببینند پری را دانند که دیوانه چرا جامه دریده ست سر قلم قدرت بیچون الهی در روی تو چون روی در آیینه پدید است ما از تو نداریم به غیر تو تمنا حلوا به کسی ده که محبت نچشیده ست سعدی [ دوشنبه 1387/12/05 ] [ 10:37 ] [ بیتا ]
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
ز من بریدی و با دیگران نپیوستم شگفت مانده ام از بامداد روز وداع که برنخاست قیامت چو بی تو بنشستم نماز مست ،شریعت روا نمی دارد نماز من که پذیرد که روز و شب مستم؟ [ سه شنبه 1387/08/21 ] [ 10:14 ] [ بیتا ]
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب وروز به جز فکر توام کاری هست به کمند سر زلفت نه من افتادم وبس که به هر حلقه ی زلف تو گرفتاری هست گر بگویم که مرا با تو سروکاری نیست در ودیوار گواهی بدهد کاری هست عشق سعدی نه حدیثی که پنهان ماند داستانی است که بر هر سر بازاری هست
[ چهارشنبه 1387/07/17 ] [ 13:42 ] [ بیتا ]
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست درقفس طلبد هرکجاگرفتاری است من از کمند تو تا زنده ام نخواهم جست سعدی
[ پنجشنبه 1387/02/19 ] [ 11:54 ] [ بیتا ]
[ دوشنبه 1387/02/02 ] [ 10:21 ] [ بیتا ]
هر که دلآرام دید از دلش آرام رفت باز نیابد خلاص هرکه در این دام رفت گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دم است باقی ایام رفت
[ دوشنبه 1386/12/20 ] [ 17:8 ] [ بیتا ]
هرگز حدیث حاضر غایب شنیده ای من در میان جمع ودلم جای دیگر است
سعدی [ سه شنبه 1386/09/13 ] [ 9:19 ] [ بیتا ]
همه عمربرندارم سراز این خمار و مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی سعدی
[ پنجشنبه 1386/07/05 ] [ 15:36 ] [ بیتا ]
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
وانتظار همچنان ادامه دارد .... [ سه شنبه 1386/06/06 ] [ 10:32 ] [ بیتا ]
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبرماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم مرا به هیچ بداری و من هنوز بر آنم که از وجود تو مو یی به عالمی نفروشم
[ دوشنبه 1386/05/15 ] [ 10:27 ] [ بیتا ]
هر روز به شیوه ای ولطفی دگری
چندان که نگه می کنمت خوبتری گفتم که به قاضی برمت تادل خویش بستانم و ترسم دل قاضی ببری سعدی [ چهارشنبه 1386/04/20 ] [ 8:54 ] [ بیتا ]
|
||||||||||||||||||||||||||||||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||||||||||||||||||||||||||||||||